سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
رقص حسرت تو چشام (جمعه 86/9/2 ساعت 3:34 عصر)

دخترکان از کنار من دوان دوان با گل سرهای قرمز به بالای تپه رسیدند، شبان هم رمه اش را به بالای تپه رساند، اما من با چشمانی باز، زل زده به آسمان، پایین تپه در کالبد همچو مزار خویش آرام گرفته ام.
تمام سودای من این بود که لا اقل پس از پایکوبی حسرت تو چشام، یار حتی اگر شده مرا کشان کشان به بالای تپه برساند! اما انگار نه؛

ناگهان گل سر یکی از دخترکان به پایین تپه افتاد!

چند مدت پیش این متن رو نوشتم ولی یک ماه هست که نمی تونم تکمیلش کنم، منتظر روزش هستم، شایدم تکمیل نشه!





لیست کل یادداشت های این وبلاگ ?