ديشب دوباره در خلوت دلم، ياد نسيم عطر گيسوي يار، مستم کرد
دوباره دلم چو باد دوان دوان عزم کوچه ي يار رو کرد
بر سر وادي گيسوي يار کودکان در لهو ِ قايم باشک بازي
پالام پولوم پيليش، قرعه به نام من افتاد
به ياد سِحْر چشم يار، چشم گذاشتم
کودکان شمارش مي نمودند بهر بازي، من شمارش بهر ديدار رخ يار
چشم برداشتم و در شط گيسوي مواج، خيره، پي رخ يار رفتم
گشتم و گشتم اما غريب و خسته، نااميد از ديدار رخ يار بازگشتم
کودکان يک به يک با طرب، نواي سوک سوک سر داده بودند
اما يکي آن طرف تر با قدي بلند، منتظر، تکيه داده بر ديوار بلند گيسوي باغ سوک سوک نکرده
پياله اي به من داد، مست آن شراب نه، ليک مست عکس رخ يار در جام شدم
حالا براي دور بعدي بازي بايد خودش چشم مي زاشت، او کسي جز خدا نبود!